تحول علوم انسانی و موانع پیش روی آن
تحول علوم انسانی و موانع پیش رو
گفت وگو با آقای دکتر سیدمحمدتقی موحد ابطحی
دکتر سید محمد تقی موحد ابطحی، متولد 1352 در شهر اصفهان می باشد. وی لیسانس خود را در مهندسی شیمی از دانشگاه صنعتی اصفهان دریافت نمود و کارشناسی ارشد خود را در رشته فلسفه علم در دانشگاه صنعتی شریف دریافت نمود. دکتر ابطحی دانشجوی دکتری فلسفه علم و فناوری در پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی و عضو گروه فلسفه علوم انسانی پژوهشگاه حوزه و دانشگاه است. وی در سال های اخیر دارای تحقیقاتی بر موضوعاتی همچون، فلسفه علوم انسانی، تحول علوم انسانی و علم دینی متمرکز می باشد. از ایشان مقالات بسیاری در همایش های علمی ارائه گردیده و در نشریات علمی منتشر شده است که به عنوان مثال می¬توان به موارد زیر اشاره کرد:
«پیش فرضهای روشهای کمی در پژوهشهای علوم انسانی»، «علم ديني، زمينههاي تاريخي و اجتماعي و معرفتشناختي؛ بررسي ديدگاه انديشمندان ايراني در اين زمينه»، «روششناسي يکپارچه، لازمه توليد علوم انساني اسلامي و بومي»، «بازخوانی تحول علوم انسانی و تولید علم دینی در نظام فکری فرهنگستان علوم اسلامی، بر مبنای الگوی جنگ تمدنها»، «علم دینی، از دیدگاه آیت الله جوادی آملی»، «ارزیابی راه¬کارهای سه گانه تولید علم دینی در دیدگاه آیه الله جوادی آملی» و ...
دکتر ابطحی دبیر گروه علمی فلسفه علوم انسانی مجمع عالی حکمت اسلامی می باشد.
آقای خراسانی: اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین. با آرزوی قبولی طاعات و عبادات به درگاه ایزد متعال در ادامه سلسله نشست های مجمع عالی حکمت اسلامی در بیستمین نمایشگاه بین المللی قرآن کریم امروز شاهد برگزاری نشست دیگری در خصوص بحث علمی و دینی و دلایل عدم شکل گیری علمی و دینی در ایران هستیم. شاید بحث تحول علوم انسانی و بحث علم دینی در دهه اخیر به یکی از مباحث بسیار جدی در محافل علمی، حوزوی و دانشگاهی ما تبدیل شده است. در این برنامه در خدمت جناب آقای دکتر ابطحی دبیر گروه علمی فلسفه علوم انسانی مجمع عالی حکمت اسلامی با موضوع «بررسی علل و تداوم رویکرد پوزیتویستی به علوم انسانی و عدم شکل گیری علم دینی در ایران» هستیم. به عنوان پرسش نخست این سؤال را از جناب آقای دکتر ابطحی خواهیم داشت که تعاریف مختلفی را در خصوص علوم انسانی ارائه بدهند که بر اساس آن تعاریف حیطه ها و قلمرو علوم انسانی را مشخص می کند. خواستیم تعریفی را که شما از علوم انسانی دارید ارائه بفرمایید تا براساس آن تعریف انشاء الله جلو برویم و به ادامه سؤالات بپردازیم.
دکتر ابطحی: بسم الله الرحمن الرحیم.
شهادت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) را به تمام شیعیان عالم تسلیت عرض می کنم. امیدوارم یک بحث مفید برای جامعه علمی کشور داشته باشیم.
با توجه به بحث تحول علوم انسانی بنده فقط یک اشاره بسیار اجمالی به تعریفی که مورد نظرم هست می کنم. علوم انسانی علومی هستند که شأنی از شئون انسان را مورد مطالعه قرار میدهد؛ چه شئون فردی که روان شناسی متولی آن است یا شئون اجتماعی که علومی مانند جامعه شناسی، اقتصاد و مدیریت به آن میپردازند.
نکته دیگری که در بحث تحول علوم انسانی، عمدتاً علوم انسانی تجربی مورد نظر است. در حالی که در تعریفی که بنده از علوم انسانی داشتم، قید تجربی بودن لحاظ نشده است و بر این اساس ما میتوانیم از تحول علوم انسانی عقلی، نقلی، شهودی و تجربی صحبت کنیم. منتها آن چیزی که امروزه بیشتر محل بحث است، علوم انسانی تجربی است. یعنی علومی که از یک سو شأنی از شئون فردی یا اجتماعی انسان را مورد مطالعه قرار می دهد و از یک سوی دیگر روش آن روش تجربی است. با این تعریف اجمالی امیدواریم بتوانیم بحث خودمان را در حوزه تحول علوم انسانی ادامه دهیم.
آقای خراسانی: طی این چند سال بازار بحث تحول علوم انسانی در محافل علمی ما داغ شده است. مراکز علمی و شخصیت های علمی در گفت وگوها و مباحثات علمی به نوعی به این پرداختند. چه ضرورتی دارد که ما تا این حد به بحث تحول علوم انسانی بپردازیم؟ ضرورت آن را شما در چه بیان می کنید؟
دکتر ابطحی: برای اینکه ضرورت تحول علوم انسانی کمی جدی تر مطرح شود و احساس نشود که این بحث یک بحث کاملا ایدئولوژیک و سیاسی است، خوب است اشاره کنم که بحث تحول در علم، به معنای عام آن، که علوم انسانی زیر شاخه ای از آن است، امروزه در خود غرب هم مطرح است. به طور مثال: شما در حوزهای همچون فیزیک ملاحظه می کنید که در دورهای دویست ساله فیزیک نیوتونی به عنوان یک نظریه غالب مطرح بود. فیزیک نیوتنی در همان بدو پیدایش با یک سری مشکلات روبرو بود و کم کم مشکلات دیگری پیش روی فیزیک نیوتنی قرار گرفت. ولی دانشمندان مدتها با این نظریه سرکردند تا اینکه در نهایت با پیدایش نظریه نسبیت و کوانتوم این مشکلات برطرف شد.
در حوزه هندسه که یکی از شاخه های ریاضی است، نظریه هندسه اقلیدسی را داشتیم. بیش از دو هزار و اندی سال این هندسه بر عرصه ذهن بشر حکومت داشت. هندسه اقلیدسی نیز در زمان پیدایش خود با مشکلاتی روبرو بود. خود اقلیدس متوجه بود که اصل پنجم هندسه اقلیدس به اندازه دیگر اصول بدیهی نیست و به همین خاطر سعی داشت قضایای هندسی را بدون استفاده از اصل پنجم اثبات کند. دو هزار و اندی سال هندسه دان ها سعی کردند این مشکل را برطرف کنند و برهانی برای اصل پنجم هندسه اقلیدس ارائه کنند. اما آنها در نهایت به این نتیجه رسیدند که برهانی برای اصل پنجم هندسه اقلیدسی قابل ارائه نیست و به عبارت دیگر اصل پنجم هندسه اقلیدس از سایر اصول مستقل است. بر این اساس عدهای به این فکر افتادند که این اصل را تغییر دهند و اصل دیگری جایگزین آن کنند و در نتیجه این تفکر هندسه های نااقلیدسی شکل گرفت.
پس در حوزه ریاضیات و فیزیک که از علوم محض هستند و به عنوان نقطه آمال تمام علوم به حساب می آیند هم ما شاهد تحول علوم در طول تاریخ بوده ایم. پس بحث تحول علم بحثی ایدئولوژیک یا مربوط به دوران پس از انقلاب یا محدود به جهان اسلام نیست و بحثی است که در حوزه علم به معنای عام آن طرح شده و دنبال میشود.
در حوزه علوم انسانی، هم در جهان اسلام، هم در ایران بعد از انقلاب و هم در غرب بحث تحول خیلی جدی تر مطرح است. به طور مثال: سابقه رشته جامعه شناسی را ملاحظه بفرمایید که از آگوست کنت از او به عنوان پدر جامعه شناسی جدید یاد می شود، تا کنون نظریات بسیاری در غرب به وجود آمده است؛ از نظریه پردازان کلاسیکی همچون دورکیم، مارکس و وبر و ... تا نظریه پردازان معاصری همچون بوردیو، گیدنز و هابرماس و .... بر این اساس بحث تحول علوم انسانی یک بحث جدید نیست. حال باید دید از چه جهتی ضرورت پیدا می کند که دانشمندان به بحث تحول علم ورود پیدا کنند؟ این جا لازم است هدف علم را بشناسیم. در پرتو شناخت اهداف علم، بحث ضرورت تحول علم نیز برای ما روشن خواهد شد.
برای مثال اگر یکی از اهداف علم را تبیین پدیده های مشاهداتی بدانیم، فیزیک نیوتونی در ابتدای پیدایش خود چند پدیده را نمی توانست تبیین کند. یکی مدار حرکت سیاره اورانوس بود و دیگری مدار حرکت سیاره عطارد و ... فیزیک نیوتنی بعد از چند سال مدار حرکت سیاره اورانوس را توانست تبیین کند، اما مشکل تبیین مدار حرکت سیاره عطارد تا این اواخر که هندسه نسبیت عام انیشتین مطرح شد، در چهارچوب نظریه هندسه نیوتنی حل نشد. پس اگر 1. هدف علم را فقط تبیین پدیده های مشاهدتی بدانیم، و 2. نظریه علمی موجود از عهده تبیین پدیده های مشاهدتی موجود بر نیاید،.3. ضرورت تحول در علم مطرح می شود. شاهدش هم می تواند همین تحول در عرصه فیزیک و گذر از فیزیک نیوتونی به نسبیت و کوانتوم باشد.
اگر برهان پذیری و ارائه یک چهارچوب منظم منطقی شرط ما برای اعتبار یک علم باشد، بحث تحول در هندسه اقلیدسی و گذر به هندسههای نااقلیدسی را می توانیم بر این اساس توجیه کنیم. چرا که هندسه اقلیدسی به عنوان منسجم ترین نظریه که تا به حال ارائه شده بود، با یک مشکل خیلی جدی روبرو بود: یکی از اصول هندسه اقلیدسی بدیهی و برهان پذیر نبود. پس رخنه ای در هندسه اقلیدسی وجود داشت و دانشمندان درصدد بودند که این مشکل را برطرف کنند و در این تلاش هندسه های نااقلیدسی شکل گرفتند.
مشابه همین بحث را میتوانیم در زمینه علوم انسانی مطرح کنیم. اگر 1. هدف علوم انسانی فقط تبیین شواهد مربوط به پدیده های انسانی و اجتماعی باشد و 2. نظریه های موجود از عهده این کار برنیایند، 3. ضرورت تحول در علوم انسانی مطرح میشود. اگر 1. ما بدنبال یک نظریه منسجم و منطقی باشیم و 2. احساس کنیم نظریه های کنونی ما این انسجام را ندارند، 3. باز هم تحول در علوم انسانی ضروری خواهد بود.
اگر کسی همچون اینشتین به دنبال علمی باشد که مبتنی بر مبانی متافیزیکی مستحکمی همچون علیت استوار باشد، با مکانیک کوانتومی احتمالاتی مقابله می کند و درصدد ارائه نظریه جدید برمیآید یا کسی مثل بوهم درصدد ارائه فرمالیزم جدیدی برای مکانیک کوانتومی برمیآید که با دترمینیسم تعارض نداشته باشد. حال بر این مبنا هم میتوان از ضرورت تحول علوم انسانی دفاع کرد. توضیح آن که یکی از مشکلات علوم انسانی ای که امروزه در دانشگاه های ما در حال تدریس است این است که به لحاظ مبانی فلسفی، یعنی مبانی هستی شناختی و معرفت شناختی و انسان شناختی و... مشکل دارند. به طور مثال برخی از نظریه های علوم انسانی یک تلقی خاصی از انسان یا جامعه دارد که ما نمی توانیم با آن تلقی از انسان و جامعه همراهی کنیم. برای مثال برخی از این نظریه ها انسان را موجودی مجبور به جبر درونی یا جبر بیرونی می دانند و رفتار انسان را تابع ویژگی های زیستی ژنتیکی انسان یا تابعی از محیط، اجتماع و تاریخ میدانند. ما اگر با این مبنای فلسفی که در تلقی از انسان در برخی از نظریه های علوم انسانی وجود دارد مسأله داشته باشیم، می توانیم بحث تحول علوم انسانی را مطرح کنیم و به دنبال نظریه ای در علوم انسانی باشیم که دست کم به لحاظ تلقی که از انسان ارائه می کند، این مشکل را نداشته باشد.
خلاصه بحث ضرورت تحول علوم انسانی این که:
بحث تحول علم بحثی است که در حوزه فیزیک و ریاضیات و به خصوص در حوزه علوم انسانی، در غرب مطرح بوده است. امروزه اگر یک کتاب نظریه های جامعه شناسی را باز کنیم در آن به صراحت از جامعه شناسی آلمانی، آمریکایی و فرانسوی یاد می شود.
برخی دلایل ضرورت تحول در عرصه علم را توجیه می کند. برای مثال: این که نظریهای به لحاظ منطقی منسجم نباشد، شواهد تجربی و پدیده های مشاهدتی را به خوبی تبیین نکند، به لحاظ مبانی فلسفی مشکل داشته باشد یا در عرصه کاربردی ناکارآمد باشد.
ما هم در کشور خودمان و در جهان اسلام از چند جهت احساس میکنیم که لازم است در عرصه علوم انسانی تحولی ایجاد کنیم.
آقای خراسانی: علاوه بر تبیینی که فرمودید نسبت به اصل ضرورت تحول در علم و به خصوص در علوم انسانی در کشور ما که قرار است علوم انسانی اسلامی تولید شود، ضرورت این تحول را چه طور می بینید؟
دکتر ابطحی: اگر ما ادله مختلفی که در بحث ضرورت تحول علم به صورت عام مطرح بود را مد نظر قرار دهیم، در مرحله بعد میتوانیم به این پرسش پاسخ دهیم که در جهان اسلام و به طور خاص در ایران اسلامی چگونه باید از ضرورت تحول در علوم انسانی دفاع کرد که تصور نشود این بحث یک بحث صرفا ایدئولوژیک و سیاسی است. به گمان بنده کسانی که در حوزه تحول علوم انسانی در حال فعالیت هستند، باید نشان دهند که نظریه های کنونی که در عرصه علوم انسانی وجود دارد، 1. یک نظام منطقی منسجمی ندارد یا 2. شواهد تجربی را به خوبی نمی تواند تبیین کنند یا 3. نظریه های کارآمد نیستند یا ....
به خصوص وقتی ما در عرصه تحلیل مسائل داخلی کشور خودمان، که به هر حال یک سابقه فرهنگی و تاریخی خاصی دارد و یک قسمت عمده آن به جنبه اسلامیت کشور ما برمی گردد، وقتی میخواهیم نظریه های علوم انسانی غربی را برای تحلیل پدیده های مشاهدتی به کار بگیریم، احساس می کنیم که دچار مشکل میشویم و نظریه ها نمی توانند شواهد تجربی را به خوبی تبیین کند. ما همچنین به لحاظ مبانی فلسفی و به خصوص انسان شناسی با برخی از نظریه های علوم انسانی غربی مشکل داریم. برای مثال ما معتقدیم که انسان مختار است؛ یعنی ادله کلامی قوی ای داریم که نشان می دهد انسان مختار است. به تبع این ادله ما نمی توانیم از آن دسته نظریه های علوم انسانی غربی ای که انسان را موجودی مجبور میدانند برای تحلیل پدیده های انسانی و اجتماعی خودمان استفاده کنیم. یک مشکل دیگری هم که در حوزه علوم انسانی غربی وجود دارد که به تبع آن بحث ضرورت تحول علوم انسانی در ایران پس از انقلاب به طور جدی مطرح شده است، بحث ناکارآمدی آن نظریه هاست. همان طور که گفته شد یکی از اهدافی که علوم انسانی دنبال می کند، حل مسائل و رفع مشکلات فردی و اجتماعی است و در این جا نیز ما به خوبی احساس می کنیم که نظریه های غربی موجود از عهده رفع مشکلات و پاسخ به نیازهای فردی و جمعی جامعه اسلامی برنمی آید. به طور مثال در حوزه اقتصاد هدف نظریه های غربی افزایش بهره وری صرف است، در حالی که ما تنها بخشی از فعالیت های اقتصادیمان برای کسب درآمد است، اما مطابق باورهای دینی ای که داریم باید زندگی مان و از جمله زندگی اقتصادی مان را به گونه ای برنامه ریزی و مدیریت کنیم که نسبت به پروردگار تقرب پیدا کنیم. پس در فعالیت های اقتصادی که در جامعه اسلامی، هدف اصلی سود اقتصادی بیشتر نیست، هدف اصلی تقرب پروردگار است، ولی برای این که امورات زندگی هم بگذرد فعالیت اقتصادی و بحث سود و زیان هم مطرح می شود. وقتی ما یک تفاوت اساسی و مبنایی در هدف زندگی خودمان داشته باشیم به تبع علوم انسانی مناسب ما که باید این اهداف را محقق کند نیز تفاوت بنیادی با علوم انسانی غربی پیدا خواهد کرد.
در حوزه سلامت روانی به عنوان یکی از شاخه های علوم انسانی، اگر هدف ما این باشد که فقط خوش باشیم، روان شناسی کنونی ممکن است بتواند یک تحلیل هایی برای این قضیه ارائه دهد. ولی وقتی ما می آییم نظریه های غربی را در حوزه روان شناسی، روان درمانی و مشاوره در جامعه خودمان پیاده می کنیم، احساس می کنیم نتیجه نمی دهد، چرا؟ چون مراجعین که می آیند پیش یک مشاور یا درمانگر برای برطرف کردن مسائل خود فقط به دنبال این نیستند که خوش باشند. آنها یک سری گرایشات دینی هم دارند و هدفشان در زندگی یک هدف متعالی است و با این اهدافی که علوم انسانی غربی مدنظر دارد، هیچ وقت راضی نمی شود. به همین دلیل راهکارهایی که در چارچوب نظریه های غربی ارائه می شود، نمیتواند چنین مراجعی را راضی کند. این ها در مجموع مسائلی است که ضرورت تحول در علوم انسانی را در جامعه ایرانی اسلامی ما موجه میسازد.
آقای خراسانی: بحث تحول علوم انسانی در جمهوری اسلامی در چند سال گذشته به طور جدی مطرح می شود. آیا قبل از این هم این بحث به صورت جدی در محافل حوزوی و دانشگاهی و در بین شخصیت های دینی مطرح بوده است؟ سابقه این بحث به چه زمانی برمیگردد؟
دکتر ابطحی: سابقه تحول علوم انسانی را اگر بخواهیم در جهان اسلام دنبال کنیم، حدود 70 سال پیش دغدغه هایی بین اندیشمندان اسلامی در کشورهای مختلف از کشور هند گرفته تا پاکستان، مالزی و همین طور مسلمان هایی که در آمریکا زندگی می کردند وجود داشت و آنها بحث ضرورت تحول علوم انسانی را مطرح کرده اند. اگر در کشور خودمان هم بخواهیم سابقه آن را دنبال کنیم باید گفت به صورت پراکنده قبل از انقلاب در این زمینه صحبتهایی شده است و حساسیت هایی که امثال شهید مطهری، شهید مفتح، شهید بهشتی و ... نسبت به علوم انسانی داشتند از همین زاویه نشأت گرفته می شد. ولی پس از انقلاب با بحث انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاه ها این بحث بسیار جدی مطرح شد، یعنی دست کم در ایران اسلامی پس از انقلاب یک سابقه بیش از سی ساله در بحث تحول علوم انسانی داریم. دانشگاه ها تعطیل شد، امام خمینی به اساتید دانشگاهی توصیه کردند که بروند در حوزه ها و با حوزویان گفت گویی داشته باشند تا افق ها نزدیک شود و اساتید دانشگاهی هم این کار را کردند. سازمان سمت (سازمان مطالعه و تدوین کتب درسی علوم انسانی) شکل گرفت. سال 1361 دفتر همکاری های حوزه و دانشگاه شکل گرفت و مراکز آموزشی، پژوهشی، سیاستگذاری و برنامه ریزی چندی در این زمینه تاسیس شد. این ها نشان می دهد که این دغدغه، دغدغه بسیار دیرینه ای در کشور ما است. اما این بحث با توجه به تأکیدی که مقام معظم رهبری در سالهای اخیر داشته اند تشدید شده است.
آقای خراسانی: پس در واقع از بدو تأسیس جمهوری اسلامی بحث تحول علوم انسانی مورد تأیید بنیان گذاران و مؤسسین بوده است. آیا این بحث در طول این سه دهه گذشته نتایج و دستاوردهایی هم داشته است؟
دکتر ابطحی: بله، مطمئنا فعالیت های انسانی بی نتیجه نیستند. آن چیزی که بحث تحول علوم انسانی را در سال های اخیر به صورت جدی مطرح کرده است و جزء مطالبات رهبری و برخی دغدغه مندان نظام قرار گرفت، این نیست که در این سال ها ما هیچ دستاوردی نداشته ایم، بحث این است که دستاوردها آن چنان که باید و شاید نبوده است.
به هر حال کتاب هایی نوشته شده است، تحقیقات بنیادی در این حوزه صورت گرفته است. دست کم در این سه دهه فعالیت، یک دسته از لوازم کارمان را احساس کرده ایم به آنها نیاز داریم، تدارک دیده ایم. به طور مثال شما وقتی می خواهید بحث تحول علوم انسانی را مطرح کنید، باید علم را از منظر فلسفی، جامعه شناختی و تاریخی خوب بشناسید. ضرورت شناخت دقیق و همه جانبه علم چیزی نبود که در ابتدای انقلاب خیلی به آن توجه شود. عملاً اولین گروه آموزشی فلسفه علم در دانشگاه صنعتی شریف در سال 1376 شکل گرفت؛ یعنی از ابتدای انقلاب احساس ضرورت تحول در علوم انسانی در افراد شکل گرفته است، ولی تا آمده این احساس ضرورت، ضرورت علم شناسی فلسفی را ایجاد کند و مراکزی برای آموزش فلسفه علم در کشورمان تأسیس شود، به سال 1376 رسیده ایم. گروه پژوهشی فلسفه علوم انسانی در پژوهشگاه حوزه و دانشگاه چندین سال بعد از شکل گیری این گروه در کشور ما راه افتاده است. پس ما در این سالها با تأخیر بسیار البته داریم یک سری از نهادها، مقدمات و زمینه هایی که برای تحول علوم انسانی لازم است را تدارک می بینیم و لازم بوده که زمان بگذرد و احساس ضرورت شود و به تناسب این احساس ضرورت، نهادهایی تأسیس شوند.
ما در بحث دستاوردها، دستاوردهای زیادی را می توانیم معرفی کنیم ولی آن چیزی که امروزه خیلی جدی مطرح است این است که چرا این دستاوردها آن گونه ای که باید و شاید نبوده است؟ چرا بعد از سی سال رهبر انقلاب مجددا از بحث ضرورت تحول علوم انسانی یاد می کنند؟ به هر حال این شعاری است که در ابتدای انقلاب هم مطرح شده بود. به عبارت دیگر ما بعد از سی سال داریم شعاری و ایده ای را مطرح می کنیم که سی سال پیش هم طرح شده بود و این نشان می دهد که ما در تحقق کامل این هدف خیلی موفق نبودیم.
آقای خراسانی: اتفاقا سؤال بعدی من هم به همین موضوع باز می گردد. با این که ما دستاوردهایی در این سه دهه داشته ایم، مراکزی شکل گرفته است، این ذهنیت در بین شخصیت های علمی ما به وجود آمده است که باید این تحول شکل بگیرد. ما طی این سال های اخیر می بینیم که بارها مقام معظم رهبری از وضعیت علوم انسانی موجود کشور اظهار نارضایتی دارد. ضمن این که ما هنوز شاهد غلبه رویکرد پوزیتویستی در جامعه و کشورمان هستیم و هنوز جامعه دینی شکل نگرفته است. شما موانع و علل آن را چه می دانید؟
دکتر ابطحی: علل و دلایل بسیار زیادی را برای این قضیه می شود مطرح کرد. به هر حال وقتی علوم انسانی در کشور ما شکل گرفت، علوم انسانی مبتنی بر نگاه پوزیتویستی بود. اگر ما به سابقه شکل گیری گرایش های اصلی علوم انسانی تجربی در کشورمان برگردیم، مشاهده می کنیم که یک نوع تلقی خاص از علم و علوم انسانی در آن دوره مطرح بوده است. اولین شاخه علوم اجتماعی، البته به معنای عام آن، که در کشور ما شکل گرفت اقتصاد بود. در 1318 مسؤولان کشوری به این نتیجه می رسند که باید برنامه توسعه داشته باشند. برای اینکه برنامه توسعه تدوین کنند، نیازمند یک سری مبانی علمی هستند. پیشنهاد می شود دانشکده اقتصاد در دانشگاه شیراز تاسیس شود. این پیشنهاد بر می گردد به سال 1346، یعنی سه دهه از احساس نیاز به برنامه توسعه گذشته و تازه نهاد آموزشی مربوطه می خواهد شکل بگیرد. خوب چه کسی این دانشکده اقتصاد را و برنامه های رشته اقتصاد را در کشور ما پایه گذاری می کند؟ جناب دکتر حسین پرنیا که اقتصاد را زیر نظر کینز فراگرفته است. بالطبع وقتی چنین شخصی در مقام تأسیس یک نهاد برمي آید و می خواهد برنامه های درسی و آموزشی رشته اقتصاد را تدارک ببیند، در همان چارچوبی که آموزش دیده است این کار را انجام می دهد. رشته جامعه شناسی هم در کشور ما توسط دکتر غلامحسین صدیقی پایه گذاری می شود که در فرانسه تحت تأثیر تفکرات پوزیتویستی آموزش دیده است. بر این اساس علوم اجتماعی در کشور ما مبتنی بر تفکر پوزیتویستی شکل می گیرد و به تبع دانشجوی ما که اساتید آینده کشور هستند با این نوع تلقی از علم پرورش پیدا می کنند. تغییر این ذهنیت هم کاری است بسیار زمان بر. ما اگر فقط از بعد تاریخی به داستان نگاه کنیم، یک نظریه ای در کشور نهادینه شده است، حالا یک جمعی تلاش دارند که این نظریه را تغییر بدهند. این امر زمان بر است و حتی اگر همه کارها به خوبی صورت می گرفت برای این که نظریه علم دینی به طور کامل جایگزین نظریه پوزیتویستی در حوزه علوم اجتماعی در کشور ما شود، این سی سال زمان زیادی نیست.
منتها در این جا می توانیم به یک سری آسیب ها اشاره کنیم که این جایگزینی علم دینی با علوم انسانی پوزیتیویستی را به تأخیر انداخته است. یکی از مشکلاتی که در این حوزه وجود دارد، این است که ما احساس می کنیم این تحول حتما باید در مرحله دانشگاهی صورت بگیرد؛ یعنی ما فکر می کنیم مخاطب تحول علوم انسانی در کشور، دانشگاهیان هستند. به همین دلیل به طور مثال پژوهشگاه حوزه و دانشگاه که شکل می گیرد، هدفش این است که کتب علوم انسانی دانشگاهی را بازنگری و اصلاح کند. سازمان سمت بر همین مبنا شکل می گیرد. مراکز آموزشی و پژوهشی دیگری که با هدف تحول علوم انسانی و تولید علم دینی و بومی در کشور ما شکل می گیرند، همه متوجه علوم دانشگاهی هستند. ولی اگر کمی دقیق تر به قضیه نگاه کنیم، احساس می کنیم این نگاه اشتباه است. چرا؟ چون ما در دوران ابتدایی درس علوم تجربی را وقتی داریم آموزش می دهیم، تلقی خاصی از علم را به دانش آموزی که برای اولین بار با واژه علم آشنا می شود، القا می کنیم. این تلقی ای است که مسئولین تدوین کتب علوم دوره ابتدایی رسماً به آن اشاره کردند. این که ما در کتاب علوم هدف مان این است که به دانش آموز بیاموزیم، روش علمی چیست؟ باید مشاهده کند، فرضیه پردازی کند، اندازه گیری دقیق داشته باشد و بعد آزمایش کند و ... در دوره راهنمایی مجدداً این تلقی تثبیت می شود. در دوره دبیرستان تثبیت می شود. بعد یک مرتبه ما می خواهیم در دوره دانشگاه چه کار کنیم؟ می خواهیم این تلقی از علم که تا کنون فراگرفته اید تلقی نادرستی است. پس ما باید توجه کنیم در بحث تحول علوم انسانی ما باید از دوران ابتدایی ذهن دانش آموز را اندک، اندک با مفاهیمی آشنا کنیم که در دوره دانشگاه وقتی می گوییم ما در کنار این علوم انسانی تجربی، علوم انسانی دیگری هم می توانیم داشته باشیم، دانشجو راحت بپذیرد و همراهی کند.
در خود غرب الان ما گرایش های غیر پوزیتویستی در حوزه علوم انسانی زیاد داریم. به طور مثال نگرش هرمنوتیکی در کشور ما کمتر مطرح است، که هدف در آن جا تبیین علی و پیش بینی و کنترل پدیده های مشاهدتی در حوزه انسانی و اجتماعی نیست. حرفش این است که ما می خواهیم بفهمیم که این فرد یا جامعه چه کار انجام می دهد؟ یا علوم انسانی انتقادی که هدفشان رهایی از یک نوع سلطه است که به طور مثال علوم انسانی مارکسیستی و فمینیستی مصادیقی از علوم انسانی انتقادی هستند. ما حتی این دو شاخه و گرایش عمده علوم انسانی غربی را در کشور خودمان به طور خوبی مطرح نکرده ایم. تحقیقاتی که در کشور صورت گرفته است، نشان می دهد که عمده تحقیقات و آموزش های ما مبتنی بر روش پوزیتویستی است که حتی اقتضائات روش پوزیتویستی هم به خوبی در آن رعایت نمی شود.
پس بحث مقدمات تحول علوم انسانی باید از دوره ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان فراهم شود و اصلاحاتی در کتب علوم دوره ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان باید صورت بگیرد. این یکی از مشکلات جدی است که ما در بحث تحول علوم انسانی با آن روبرو هستیم.
مشکل دیگر مجددا این است که ما احساس می کنیم فقط باید دانشگاه ها در بحث تحول علوم انسانی دگرگون شود، سرفصل ها تغییر پیدا کند، کتب علوم انسانی تغییر کند، اساتید نگاه ها و بینش هایشان تغییر کند، در حالی که برخی وقت ها احساس می کنیم در عرصه اجتماع فعالیت هایی صورت می گیرد که این تفکر پوزیتویستی را بدون آن که بخواهیم باز تولید می کند. به طور مثال: یک سری از منتقدین برنامه چهارم توسعه این مطلب را مطرح کردند که این برنامه از لحاظ مبانی سکولاریستی و اومانیسمی است و مبتنی بر همین علوم انسانی پوزیتیویستی رایج شکل گرفته است و به تبع ما را نمی تواند به اهداف و غایات اسلامی برساند. به همین دلیل در اجرای مفاد برنامه چهارم توسعه تأمل جدی ای صورت گرفت. خوب ما این توجه را ارج می نهیم و می گوییم توجه خوبی بوده است. کسانی متوجه شده اند که تفکر پوزیتیویستی در حوزه علوم انسانی صرفا از دریچه دانشگاه نیست که باز تولید می شود، از دریچه سیاست گذاری های ما هم این تفکر پوزیتویستی در حوزه علوم انسانی بازتولید می شود و باید با آن مقابله کرد. منتها بعدا شاهد مسائلی هستیم که نشان می دهد تحلیل ما و خوش بینی ما چندان درست نبوده است. برای مثال نقشه جامع علمی کشور در دولت نهم مطرح شد و در دولت دهم به تصویب رسید. انتظار می رفت که مقابله با تلقی پوزیتیویستی از علم در این نقشه به طور جدی خودش را نشان دهد. اما این اتفاق نیفتاد، به طوری که احساس می شود نقشه علمی جامع کشور خودش یک ابزاری برای بازتولید تفکر پوزیتویستی در حوزه علوم انسانی است. چطور؟ بخش مبانی نظری نقشه جامع علمی کشور را حوزه علمیه قم تهیه کرده است. خوب آن اشکالاتی که ما در برنامه چهارم توسعه داشتیم در این جا دیگر مشاهده نمی کنیم؛ یعنی مبانی نقشه جامع علمی کشور تا حدود زیادی اسلامی است. در آنجا از مرجعیت علمی اهل بیت و دین اسلام یاد شده است و مواردی از این دست. منتها این مبانی نظری هیچ حضور منطقی در بخش عملیاتی نقشه ندارد. چرا؟ چون بخش عملیاتی نقشه جامع علمی کشور را کسان دیگری بدون توجه به مبانی نظری تبیین کردند. شما اگر مبانی نظری نقشه جامع علمی کشور را از بخش عملیاتی جدا کنید. هیچ اتفاقی نمی افتد. حالا کدام قسمت از این نقشه جامع علمی کشور هست که بودجه ها را اختصاص می دهد و سیاست گذاری می کند؟
آقای خراسانی: بحث عملیاتی مبتنی بر بحث نظری نبوده است؟
آقای ابطحی: نه ، نبوده است. حتی جلسات نقدی هم که گذاشته شد، ناظر به این بخش عملیاتی جامعه علمی کشور دست اندرکاران نقشه جامعه علمی کشور تاکید داشتند که بله ما هم می دانیم که مشکلاتی در این بخش هست، ولی ما یک چیزی را برای عمل می خواهیم و اگر ما بخواهیم خودمان را به آن چارچوب نظری محدود کنیم، هیچ وقت نمی توانیم راه کاری برای عمل پیدا کنیم و به همین دلیل بخش عملیاتی نقشه جامع علمی کشور کاملا مستقل از مبانی نظری آن شکل گرفته است. بودجه ها، سیاست گذاری ها و برنامه ریزی ها مبتنی بر آن مبانی نظری صورت نمی گیرد، مبتنی بر آن بخش عملیاتی نقشه انجام می شود. یعنی آن جاست که می گوید اساتید ما در چه رشته هایی باید افزایش پیدا کنند؟ کدام یکی از شاخه های علوم انسانی باید مورد توجه قرار بگیرند؟ و بودجه ها کدام سمت باید بروند؟ و وقتی به آن بخش عملیاتی نقشه جامع علمی کشور مراجعه می کنیم، می بینیم که علوم انسانی پایه یعنی فلسفه، روان شناسی و جامعه شناسی این ها از توجه کمتری برخوردار هستند. آن علوم انسانی کاربردی که می تواند در عرصه درآمدزایی اقتصادی مورد توجه قرار گیرد، آن ها برجسته تر شده است. چرا؟ این جا دیگر بحث دانشگاه تنها نیست؛ یعنی فرد در مقام تئوری پردازی اجتماعی سیاست گذاری می کند. ولی بر چه اساسی سیاست گذاری می کند؟ براساس آن تلقی که از علم در دوره ابتدایی، راهنمایی، دبیرستان و دانشگاه شکل گرفته است. ما اگر برفرض هم بتوانیم در دوره دانشگاه کتاب ها را عوض کنیم، یک مقداری دانشجو را با مبانی فلسفی و تاریخی نظریه های رشته اش آشنا کنیم، ولی آن ذهنیتی که در دوازده سال قبل در دانشجو نهادینه شده است، آن را دیگر نمی توانیم به سادگی عوض کنیم. این شخص وقتی در مقام سیاست گذاری و اجرا قرار می گیرد، آن تلقی از علم ناخودآگاه ایفای نقش می کند. به همین دلیل می شود گفت نقشه جامع علمی کشور وقتی وارد مرحله اجرایی شود با توجه به جایگاهی که در بین اسناد بالادستی دارد، خودش به ابزاری برای بازتولید تفکر پوزیتویستی در حوزه علوم انسانی در کشور تبدیل می شود.
این ها ظرافت های کار است؛ یعنی ما فقط نباید تحول علوم انسانی را در عرصه نظام دانشگاهی دنبال کنیم و توجه داشته باشیم که در آموزش و پرورش تلقی از علم باید به گونه ای تغییر کند که دانش آموز ما وقتی دانشجو شد مستعد این باشد که علوم انسانی وحی منزل نیست و می تواند تغییر کند، همچنانکه در خود غرب هم تغییر کرده و می کند. فمنیست ها به خاطر این که احساس کردند علوم موجود مرد سالارانه است، ظرف هفتاد سال علوم انسانی، فلسفه، فلسفه علوم انسانی، فلسفه علم فمینیستی تولید کردند و در شاخه های مختلف نظریه پردازی کردند. اعتقاد ما این است که مبانی فلسفی مبتنی بر آموزه های دینی ما بسیار مستحکم است، ولی با این ذهنیتی که از علم برای دانش آموز و دانشجو ایجاد شده است نمی شود کاری کرد.
نکته دوم که باید به آن توجه کنیم این است که فقط در سیستم دانشگاهی نیست که تفکر پوزیتیویستی باز تولید می شود و ممکن است در عرصه های اجتماعی، فعالیت های سیاست گذاری، برنامه ریزی و اجرایی ما هم یکسری نهادها، مراکز و برنامه هایی باشد که به صورت ناخودآگاه، این تلقی را بازتولید می کنند و تا وقتی که این موانع برطرف نشود، تحول علوم انسانی و تولید علوم انسانی اسلامی علی الظاهر به تأخیر خواهد افتاد.
آقای خراسانی: آقای دکتر ابطحی من دو تا برداشت از فرمایش شما دارم: یکی این که شما فرمودید کسانی که رشته های علوم انسانی را در کشور ما ایجاد کردند و کسانی که در مراکز سیاست گذاری یا اجرایی کشور فعال هستند تفکرات پوزیتویستی داشته و دارند و آن تفکرات را در جامعه اشاعه و گسترش می دهند. برداشت دومی که من از مطلب شما داشتم این بود که اگر قرار است تحولی شکل بگیرد باید از همان آغازین مراحل آموزش در جامعه ما که از دوران ابتدایی یا پیش دبستانی است، شکل بگیرد، نه آن که ما آن مراحل را رها کنیم و وقتی دانش آموز به دانشگاه رسید، بگوییم که باید در برداشت خود از علم تغییری ایجاد کنی.
دکتر ابطحی: من یک نکته ای را تاکید کنم که خدای ناکرده سوء تفاهمی پیش نیاید. این که من گفتم برخی از کسانی که در عرصه آموزش، پژوهش یا سیاست گذاری و برنامه ریزی در حال فعالیت هستند، نگاه پوزیتویستی دارند، به این معنا نیست که این نگاه پوزیتیویستی آگاهانه است. به طور مثال یکی از نتایج نگاه پوزیتیویستی این است که دین بی معنا و مهمل است و باید کنار گذاشته شود. بی شک هیچ کدام از کسانی که در عرصه آموزش، پژوهش، سیاست گذاری و برنامه ریزی در کشور در حال فعالیت هستند، دین را مهمل و بی معنا نمی دانند. بنابراین افرادی که بنده به آنها اشاره کردم بدون این که بخواهند و بدانند و بدون این که به لوازم این نوع نگاهی که به علوم دارند توجه داشته باشند، این نگاه را در عرصه عمل بازتولید می کنند. این غیر از این است که بگوییم افراد آگاهانه مبانی فلسفی پوزیتویستی را اتخاذ کرده اند و می خواهند آن را در جامعه گسترش دهند. باید مراقب باشیم که خدای ناکرده این نسبت ناروا به کسانی که در عرصه آموزش و پژوهش فعال هستند، داده نشود.
آقای خراسانی: من هم معتقدم که این تلقی باید فرهنگ سازی و عوض شود. حالا تحقق علوم انسانی دینی و بومی را چه کار کنیم؟ چه پیشنهادی می دهید؟ متاسفانه خیلی از کسانی را که شعار می دهند، راهکار ارائه نمی دهند و نمی گویند برای تحقق آن اهداف باید چه کار کنیم؟ راهکار شما برای تحقق علوم انسانی دینی و بومی چیست؟
دکتر ابطحی: هرگونه ارائه راهکاری برای تحول علوم انسانی مستلزم آن است که:
وضع موجود را به خوبی بشناسیم و تمام ابعاد آن هم بشناسیم؛ یعنی نه تنها به دنبال این باشیم که الان این علوم انسانی دانشگاهی که در حال آموزش است چه مشکلی دارد؟ بلکه آن را در بستر تاریخی و اجتماعی شکل گیری و تحولش مطالعه کنیم و اشکالاتش را پیدا کنیم. ما باید ببینیم که اصولا چه شد که علوم انسانی پوزیتویستی در کشور شکل گرفت و چگونه این تلقی پوزیتویستی در کشور نهادینه شد؟ ما نباید فقط ابعاد فلسفی علوم انسانی موجود را بشناسیم. این یکی از ضعف هایی است که ما در شناخت وضع موجود با آن روبرو هستیم. در بحث علم شناسی گفتم یک سیر تاریخی باید طی میشد تا ما احساس کنیم که باید بحث علم شناسی را برای تحول علوم داشته باشیم. رشته فلسفه علم در کشور ما سال 1376 شکل گرفت و سالها بعد گروه فلسفه علوم انسانی تاسیس شد. ولی شناخت علم و علوم انسانی فقط از بعد فلسفی نیست. ما حتما باید تاریخ علم را هم بشناسیم. حالا برگردیم سابقه تاریخ علم را نگاه کنیم. میببینیم که این مطالعات با چند سال تأخیر شروع شده است یعنی در سال هشتاد رشته تاریخ علم در دانشگاه های تهران و شریف و ... شکل می گیرد. ما جامعه شناسی علم هم برای بحث تحول علوم انسانی لازم داریم. ما باید بدانیم که علوم چه تأثیری از جامعه می پذیرند، چه تأثیری بر جامعه می گذارند. نکته دیگر بحث روانشناسی علم است. ما حتما باید رابطه بین ذهنیت، خصوصیت روانی دانشمند با نظریه های علمی را هم بشناسیم. چه طور می شود که برخی از دانشمندان نسبت به برخی نظریه ها تمایل دارند و از برخی نظریه ها نفرت دارند؟ این بحث در روانشناسی علم مطرح می شود. این شاخه ها را باید بشناسیم. متاسفانه هنوز رشته جامعه شناسی علم و روانشناسی علم به عنوان یک رشته مستقل در کشور شکل نگرفته است. حتی اگر دو شاخه فلسفه علم و تاریخ علم در کشور مراجعه کنیم، می بینیم این دو شاخه از شاخه های مربوط به حوزه علم شناسی عمدتا ناظر است به شناخت علوم تجربی و علوم ریاضی است. یعنی ما بیش تر از همه در رشته فلسفه علم و تاریخ علم با فلسفه فیزیک، فلسفه ریاضی و تاریخ فیزیک، تاریخ ریاضی درگیر هستیم و آشنا می شویم. در حالی که بحث تحول علوم انسانی نیازمند آشنایی با فلسفه علوم اجتماعی، تاریخ علوم اجتماعی، جامعه شناسی علوم اجتماعی و روانشناسی علوم اجتماعی و اقتصاد علوم اجتماعی است. این شاخه ها در کشور ما در عرصه آموزش به صورت تخصصی طرح نمی شود. پس ما در عرصه شناخت وضع موجود در حوزه علوم انسانی هنوز مشکل داریم.
نکته بعدی مشخص ساختن وضع مطلوب است. وضع مطلوب ما کجا است؟ این جا مجدداً می بینیم یک طیف وسیعی از آراء بین کسانی که در حوزه تحول علوم انسانی فعالیت می کنند مطرح است. اما هنوز یک هدف مشخص در بحث تحول علوم انسانی مد نظر ما نیست و تنها یک کلیاتی از علوم انسانی مطلوبمان را بیان می کنیم. برای مثال این که علوم انسانی مطلوب ما: 1. نباید با دین تعارض نداشته باشد؛ 2. برای رفع نیازها و حل مشکلات بومی کارآمد باشد و .... این تلقی اجمالی است که ما از هدف خود داریم. این تلقی باید وضوح بیش تری پیدا کند.
مرحله بعد موضوع راهکارهاست. ما باید راهکارهایی را تدارک ببینیم که از وضع موجود به وضع مطلوب حرکت کنیم. در این جا ما نیازمند انجام یک آسیب شناسی جدی هستیم. به هر حال سی سال است فعالیت هایی در کشور صورت گرفته، نهادهای سیاست گذاری، برنامه ریزی، آموزشی و پژوهشی در کشور تاسیس شده، سازمان سمت، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، دانشگاه امام صادق(ع)، دانشگاه باقرالعلوم(ع)، دانشگاه مفید و ... شورای عالی انقلاب فرهنگی برای پیگیری این موضوع شورای اسلامی سازی دانشگاه ها و مراکز آموزشی را در سال 1375 تاسیس می کند. بعد از پانزده سال احساس می شود این شورا نتوانسته بحث تحول علوم انسانی را به خوبی دنبال کند. شورای تخصصی دیگری با نام شورای تحول و ارتقای علوم انسانی شکل می گیرد و .... پس هرگونه برنامه ریزی جدید برای این که ما را از وضع موجود به وضع مطلوب برساند نیازمند آسیب شناسی اقدامات گذشته است. ولی متأسفانه احساس می کنیم که کمتر توجهی به این بحث آسیب شناسی صورت می گیرد. به طور مثال شورای تحول علوم انسانی که شکل می گیرد برای این که تحول علوم انسانی، ارتقای علوم انسانی و تولید علوم انسانی اسلامی و بومی را دنبال کند می بینیم که ظرف این سه سال آسیب شناسی دقیقی از اقدامات گذشته نداشته است و راهکارهایی را در پیش گرفته است. به نظر میرسد اگر آسیب شناسی از فعالیت های انجام شده در سی سال گذشته نداشته باشیم، علی القاعده نمی توانیم یک راهکار خوبی هم در این زمینه ارائه کنیم.
نکته دیگر هم که در صحبت های قبلی مطرح شد این است که حواسمان باشد بحث تحول علوم انسانی را صرفا در حوزه دانشگاه و حتی در حوزه آموزش و پژوهش دنبال نکنیم. ما باید آموزش و پرورش مان هم متحول شود تا بتواند پذیرای تحول علوم انسانی، در مقطع دانشگاهی باشد و هم در عرصه سیاست گذاری و برنامه ریزی های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی خودمان باید مراقب باشیم که برنامه ها و سیاست هایی را تدارک نبینیم که خودش یک ابزاری برای بازتولید تفکر پوزیتیویستی باشد.
آقای خراسانی: در پایان اگر نکته دیگر را لازم می دانید بفرمایید.
دکتر ابطحی: سلسله نشستهایی که اخیرا مجمع عالی حکمت آغاز کرده است، بسیار خوب است. چون تا به حال به صورت پراکنده بحث هایی صورت می گرفت راجع به این که علوم اسلامی ما چگونه باید در بحث تحول علوم انسانی ایفای نقش کند. الحمدلله یک پروژه خیلی خوبی در مجمع عالی حکمت آغاز شده است که اقتضائات علوم اسلامی برای علوم انسانی را مورد بحث قرار می دهد. ما امروزه بدانیم که وقتی می خواهیم علوم انسانی، تعارضی با دین نداشته باشد، مرادمان دقیقا عدم تعارض علوم انسانی با کدام فهم از دین است؟ پس ما باید مبانی کلامی مان و مبانی فلسفی مان کاملا منقح باشد. پس در این جا باید ببینیم اقتضائات فلسفه اسلامی، کلام اسلامی، اخلاق اسلامی، عرفان اسلامی، فقه، اصول، تاریخ اسلام، تفسیر، علوم حدیث و ... برای علوم انسانی چیست؟ این ها پرسش هایی است که حوزه علمیه باید به آن پاسخ دهد و مبانی تحول علوم انسانی را دارک ببیند. امیدواریم که این طرح هر چه سریع تر به اتمام برسد و نتایج آن در اختیار علاقمندان قرار گیرد. حوزه علمیه باید توجه داشته باشد که یک نوبت در ابتدا انقلاب دانشگاهیان به سراغ حوزه آمدند تا درباره مبانی تحول علوم انسانی با آنها همکاری کنند و این بار دومی است که حوزه در معرض پاسخ گویی به نیازهای علمی دانشگاه برای تحول علوم انسانی قرار گرفته است. امید است حوزه علمیه به خوبی از این فرصت استفاده کند.
آقای خراسانی: از این که در این گفت و گو شرکت فرمودید و وقتی اختصاص دادید سپاس گذاریم.
دکتر ابطحی: لطف دارید. من هم تشکر می کنم از این که این فرصت را برای این گفتگو فراهم آوردید. والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته