عبدالكريم سروش
عنوان بحث حكمت يونانيان و حكمت ايمانيان است. اين تعبير را، از اشعار شيخ بهايي (شيخ بهاءالدين عاملي) كه در قرن يازدهم در ايران ميزيست وام گرفتهام تا در اطراف آن نكاتي را كه مبتلا به وضع فكري امروز ماست، مطرح سازم. شيخ بهاءالدين عاملي فرد بسيار مشهوري است. به دليل ذوفنون بودن در ميان ما ايرانيان شهرت افسانهاي يافته است. شما لاجرم شنيدهايد كه پارهاي از كارها، صنعتها، مهندسيهاي غريب و شگفتانگيز را در اصفهان به او نسبت ميدهند. گفتهاند كه حمامي ساخته بود كه براي چند قرن تا اين اواخر همچنان روشن بود و آب را گرم نگاه ميداشت و كسي سرّ اين روشن ماندن و كاركردن را نميدانست. همچنين گفتهاند كه راههاي فاضلاب اصفهان را او ساخت و منارجنبان اصفهان را نيز او طراحي كرده است.
اين نكات تاريخي كه خالي از افسانهسازي هم نيست، به اين دليل به او نسبت داده شده كه ايشان را شخصي ذوفنون معرفي كند. شيخ بهايي در ادب، در دين و فقه و نيز در رياضيات، نجوم و آنچه امروز فيزيك ميناميم - يعني طبيعيات - دست داشت و به همين سبب، نسبتهاي گوناگون به او دادهاند. كتابهاي بسياري دارد. اين شخص اصلاً عرب بود و در بعلبك كه اكنون در لبنان واقع است، متولد شد. چنان كه ميدانيد در دوران صفويان كه تشيع در ايران دامن گسترد، به دعوت پادشاهان صفوي پارهاي از علماي شيعه جبل عامل و لبنان به ايران آمدند. شيخ بهاءالدين عاملي هم يكي از آنها بود. او به ايران آمد و به دستگاه سلطنت پيوست و همكاري نزديك با آن داشت. وي در يكي از نوشتههايش ميگويد: «من اگر از لبنان نيامده بودم و با حكومت و سياست در نياميخته بودم، از جمله زاهدترين مردم بودم» و آنگاه اين شعر را ذكر ميكند كه:
من كه به بوي شبدري در چمن هوس شدم برگ گلي نچيدم و زخمي خار و خس شدم
مرغ بهشت بودم و قهقهه بر فرشته زن در پي صيد پشهاي هم تك خرمگس شدم
ادامه مطلب


